آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه28دی92(آخر هفته پیش)

                                       سلام گل مادر.قربونت برم.صبح خواب بودی که گذاشتمت تو تخت مهدت.بوسیدمت و اومدم اداره. اینروزا حالم اصلاً مساعد نیست و تمام جریانات زندگی کمی پیچیده شده.بگذریم. دختر عسل یه عادتی اینروزا پیدا کرده و اونم اینکه هر وقت میخواد با من و بابایی حرف بزنه باید با دستاش گوش هام رو بگیره. هر چند من بعضی وقت کلافه میشم و قیافه م میشه ایطوری   یه اصطلاح جدید هم اینروزا دخمل طلا به کار می بره.مثلاً از...
28 دی 1392

دوشنبه16دی1392(چیدن ماه)

دیروز موقع برگشت از اداره آویسا گلی از شیشه ماشین داشت بیرون رو نگاه می کرد..."مامانی! مامانی!اونجا رو ببین ماه منه! میخوام بچینمش. مامان! میخوام برم ماهم رو بچینم. ولی من که قدم نمیرسه؟ مامان میشه تو برام بچینی؟؟!!" "من که نمیتونم قدم نمیرسه مامان جون" "تو می تونی یه چهار پایه بزار .بعد اون رو برام بچین. باشه مامان.تو میتونی " و من امروز تولد بابا جون قاسمه. باباجون و مامان جون الان مسافرت هستند ما هم از این راه دور بهش تبریک میگیم و بهترین ها رو براش آرزو میکنیم.                     &nbs...
16 دی 1392

یکشنبه15دی92

                               سلام گل دخترم.دوستت دارم و دلم خیلی برات تنگ شده.امروز بعد چند هفته مثل زمونای قبل رفتی مهد و من هم آسوده اومدم اداره. به دوستان گلم هم سلام میکنم .دلم برای همه تون تنگ شده. هفته ای که گذشت هفته پر ماجرایی بود و چون از لحاظ روحی خیلی اذیت شدم نمیخوام چیزی درباره ش بگم.بگذریم. آویسا خانوم همیشه موقع خواب دوست داره بغلش کنم و راه برم.الانا که دختر عسل بزرگ شده و بنده هم کمی پیر و تقریباً دارای درد کمر.سعی می کنم که راض...
15 دی 1392

یکشنبه8دی92(هفته ای که گذشت)

                             سلام عزیزکم. قربونت برم. اینروزا صبح خیلی سخت ازم جدا میشی. انگار هر چی بزرگتر میشی جدا شدنت سخت تره.  دیروز قرار بود ببریمت دکتر. البته به نظر من لازم نبود اما بابایی اصرار کرد که حتماٌ بریم. گفتم: الان دکتر میگه:آنتی بیوتیک لازم نیست. و دقیقاً هم همین شد. دو شربت دیفن هیدرامین و سالبوتامول داد. اونم فکر کنم به خاطر اینکه چیزی نسخه کرده باشه. نمیدونم دیگه از دست حساسیت های بابایی چه کار کنم. یه دکتر تو خونه داره بازم میخواد ببرتت دکتر. بعضی وقت ها خودم ...
8 دی 1392
1